X
تبلیغات
رایتل
4 اسفند 1389


دخترخاله‌ی مادر امروز مُرد. دخترخاله‌ی مادر، ‌دختر ِخاله‌ی مادر بود و خاله‌ی ما. مچش رو خال‌کوبی کرده بود –جایی که خیلیای دیگه واسه زدن رگ‌ انتخابش می‌‌کنن. هیجده‌سالگی اولین دخترش رو داشت، سی‌وهشت‌سالگی اولین نوه، پنجاه‌وشش‌‌سالگی اولین نتیجه و هفتاد‌وهشت‌سالگی نبیره‌شو دید. تو عروسی همه خوند، بعدتر با دو تا دختراش که دایره‌ هم می‌زدن -که یکیشون طلاق گرفت و با دو تا دختر‌ش برگشت و واسه همیشه کنار مادر موند. خونواده، خونه‌ی زنده‌گی بود؛ خودش می‌خوند، شوهرش می‌خوند، بچه‌ها می‌خوندن و همه چه خوب می‌رقصیدن. آخرین بار چهار سال پیش بود که دیدمش تو عروسی نتیجه‌ش، ثمر یا سمر -نفهمیدم. دیگه نمی‌دیدمش؛ سال‌خوردنش رو تاب نمی‌آوردم...

بچه که بودم هرچندبار که از مادر پرسیدم شما چرا انقد کم عکس دارین، جواب سرراستی نداد. بعدتر فهمیدم که اصلا یادم نمیاد دیده باشم مادر هیچ‌وقت سر آلبوم عکسی بوده باشه. اونا هیچ‌وخ چیزی رو ثبت نمی‌کردن؛ زندگی‌شون رو "نگه" نمی‌داشتن. فقط زندگی می‌کردن؛ هر لحظه‌ رو، رو-به‌-رو؛ و با دیدن هر روز ِهم، کسی خیال نمی‌کرده کسی پیر می‌شه –و خودش هم بالطبع؛ اونا فقط یه چهره از همدیگه داشته‌ن واسه همیشه؛ مثل ما یه‌هو خیال نمی‌کردن کسی چقد پیر شده. آدما می‌مردن اما پیر نمی‌شدن... صبح که خاله داشته می‌مرده به مادر گفته: پس‌فردا، ‌بیست‌وسه روز به عیده؛ تولد رضای تو.