به جملات قصار علاقمند نیستم؛ بیشترشان بیشتر از یک تاثیر آنی و گذرا نیستند. اما جملهقصار امروز گوگل از آن جنس است که دوستش دارم؛ از جنس دگرـگون کردن، فروریختن و بازبرآوردن:
Plutarch: "The mind is not a vessel to be filled but a fire to be kindled."
مغز نه انبانی است انباشتنی، آتشی است افروختنی
...هرگز بر تو نخواهم بخشید
بهزودی تو را به عقوبتی گرفتار خواهم کرد
بهیادماندنی:
بهزودی دوستت خواهم داشت!...
غادت السمان
عبدالحسین فرزاد
دوازده سال دارم و دوازدههزار بار به توان صد –بیش از حد تحمل و وسعت قلب و روح کوچکم- عاشق هستم. گیجم. خوابم. خنگم. دستوپاچلفتی و مغشوش و مبهوتم. خودم نیستم (چهبهتر)، خود همیشگیم. الکی میخندم -از آن خندههای شل و بیمایه و خنکی که دل آدمبزرگها را آشوب میکند– و بدون دلیل بهانهگیر و بیحوصله و غمگینم. زشت و دراز و لقلقی شدهام. صورتم جوش زده و موهایم، بدتر از علفهای خودروی هرزه، از اطراف سرم بیرون زده و هر کار میکنم شکل نمیگیرد. صدایم هم عوض شده –زنگدار و چندشانگیز. با اینهمه، باوجود لاغری و بیخوابی و بیاشتهائی، باوجود ترسولرزهای مجهول و غصههای ناشناخته، باوجود پاهایم که بهطور ترسناکی یکمرتبه رشد کردهاند (انگشتان دراز) و بوی تند عرق تن و ماهی مرده میدهند (بوی بلوغ)، و باوجود بینهایت اغتشاش حسی و فکری و بینهایت دلهرههای مبهم و بینهایت کوفت و زهرمار دیگر، خوشبختِ خوشبختم. دو تصمیم بزرگ گرفتهام: میخواهم نویسنده شوم. شاید هم شاعر. دیگر آن که قسم خوردهام به «میم» و عشق بزرگ و ابدیم، به او وفادار بمانم، دستکم تا زمانی که زنده هستم. تنها آرزویم این است که زمان آنقدر لفت نمیداد، آنقدر کند و فسفسی نبود (چه احمق بودم!) و زودتر بیست سالم میشد، یا سی، یا چهل، سن مردان جاافتادهی مهم معتبر –و امروز؟ با خودم میگویم کاش زمان آنقدر شتابزده و عجول نبود. کاش یک آن فرصت میداد. کاش دوباره دوازده سالم بود و باغ دماوند را با همه آدمهاش –آدمهای مردهاش- از نو کشف میکردم. کاش (از آن کاشهای محال)، فقط یک بار دیگر کنار «میم» مینشستم و بوی خاص و سرگیجهآور بدنش دوباره به دماغم میخورد...
کفشهای کتانی «میم» روی پله است، کنار من کفشهای سفید بنددار پر از گل و خاک. دستم را آهسته، با گستاخی لذتآور پسربچهای بالغ، توی لنگه کفش او میکنم –گرم و مرطوب و نوچ است و بوی خاص بدن او را میدهد. حس غریب و مورموری رخوتآور کف دستم مینشیند و آرامآرام به تمام بدنم سرایت میکند. انگار شناور در آبی ولرم و راکد هستم و پلکهایم سنگین از چرتی گذرا، روی هم میافتد.
...
درخت گلابی-گلی ترقی
-----------------------
اسفند هفتادوهفت، وقت اکران فیلمش، با دوست نازنین دانشگاه، در تنها لحظهای که کسی دوروبرمان نبود، قرار تماشایش را گذاشتیم. و هر کدام گم شدیم تا جدا به سینما برسیم. نیمساعتی دم سینما پلکیدم و خبری نشد. نگران به دانشگاه برگشتم و کمی بعد دیدم که آمد. بعد از چند دقیقه که خلوت شد و شد که حرف بزنیم، دیدیم که دم دو سینما منتظر بودهایم! من فلسطین و او قدس (خوب جای اشتباه شدن هم داشت!) قرار دوباره گذاشتیم برای سئانس بعد و او رفت و من هم کمی بعد از او. جلوی من بود اما گم شد. و باز اشتباهی رفت تا سینما استقلال! تا دوباره برگردیم دانشگاه و همدیگر را پیدا کنیم و جای حرف زدنی و اینها، خیلی دیر بود (البته که برای دخترهای آنوقتها!) و رفت تا خلوتی ِبیحدوحصر سینما سپیده در روزهای آخر اسفند... خیالم که حالا آن سینما و حتی دانشگاه هم هر دو باغ دماوندی بودهاند؛ خوشبختِ خوشبخت بودیم ما در آنها.
این عطرها که میتنیم
از خواب به خیال
از خیال به خیال
پیامهایی هستند که به ما میرسند
از نفس به نفس
از زبان به زبان.
این اشکها که به بار میرسانیم
از سوگ به سوگ
از اندوه به اندوه
امیدهایی هستند که انتظارمان را میکشند
از آستان به آستان
از انتظار به انتظار.
این گامها که به هم پیوند میدهیم
از نفستازهکردن تا نفستازهکردن
از گذار تا گذار
تمناهایی هستند که ما را پی میگیرند
از درنگ به درنگ
از میلاد به میلاد.
این بوسهها که نثار میکنیم
از لب به لب
از دهان به دهان
ایثارهایی هستند که ما را مینوازند
از طره به طره
از وعده به وعده.
این تاجهای گُل که میبافیم
از دست به دست
از راه به راه
باغهایی هستند که از آنها فرود میآییم
از پله به پله
از صفه به صفه.
این سکوت که ما را جدا میکند
از پیوند به پیوند
از چهره به چهره
تنها بندری است که ما را به هم میپیوندد
از دریا به دریا
از ساحل به ساحل.
داریوش شایگان
پرتو(؟)