[...]
-از محلهی فعلیتان بگویید.
]-نیشخند میزند] محلهی
ما قرار بود از میدان ونک تا پارک ملت فعلی تبدیل به پارک شود ولی چندین
مکان عمومی ساختند که علت اصلی تراکم و ازدحام اینجا شد. این شد که پارک
روزبهروز کوچکتر شد. بیمارستان مادر، بیمارستان ارتش، بیمارستان
سوانحوسوختگی، دبیرستان، هتل هیلتون، ساختمان تلویزیون و غیره را از محوطهی
پارک کسر کردند. بعد از ازدواج که به اینجا آمدیم، محله قبلیمان خیلی گرانتر
از محلهی فعلی بود، چون آنجا نزدیک سرچشمه بود و اینجا برّوبیابان! روبروی
منزلمان بیمارستان روانی چهرازی و پشت خانهمان یک باغوحش بود. آن وقتها
اینجا مغازه، دکان یا چیز دیگر نبود تااینکه فروشگاه بزرگ ایران
باز شد که الان جامجم جایاش را گرفته است.
آن زمان نه از جردن
خبری بود، نه از بزرگراه مدرس. همهجا خاکی بود. ظاهرا اینجا محلی بود که
به آن میگفتند محل آرامش. در هیچکدام از کوچهها بقالی نبود، نانوایی
نبود و پول نفت کمکم داشت کار خودش را میکرد.
چون بیمارستان روانی
و باغوحش اینجا بود، کمتر کسی برای خرید و سکونت به این کوچه مراجعه میکرد.
بعد از انقلاب، ما زنهای کوچه برای انتقال باغ وحش از اینجا اقدام
کردیم. بوی نامطبوع و دردسرهای زیادی داشت. نجف ]دریابندری] به من میگفت این کار را نکنید،
باغ وحش و بیمارستان روانی خیلی بهتر از ساختمانهای بلند است. آنموقع
حرف نجف را نمیفهمیدیم، ولی الان کاملا متوجه مفهوم حرفاش شدهایم.
آنموقع، اینحوالی تنها ساختمان بلند، ساختمان اسکان بود و یکی دیگر هم
در جاده قدیم بود که در زمان طاغوت ساخته شده بود. جالب این که صاحب آن
مورد خشم قرار گرفت، ولی الان اگر به همان ساختمان نگاه
کنید، انگار توسری خورده است، ولی آن موقع آنقدر باشکوه بود که به
ساختمان «از کجا آوردهای؟» معروف شد! ما برای درسخواندن به الهیه میرفتیم که
خلوت بود و پر از صدای آب و پرندگان
.
-الان از ساختمان اسکان به بالا، ساختمان های بلند، دیگر از
شمار خارج شده.
-بله، تازگیها، تمام چنارهای
الهیه را بریدهاند و جایاش ساختمان بلند کاشته اند. درواقع جاده
قدیم از طریق جنگل و محوطهی سبز به جاده وسطی وصل بود. مثلا ما سیزدهبهدر به چیذر میرفتیم
یا درکه یا ونک. چه توتهایی داشت ونک!
بعضی از اقوام، دربند
خانهییلاقی داشتند که رفتن به آنجا بسیار مشکل بود. دو تا ماشین شورلت قدیمی بود در توپخانه.
مقداری از مسیر را با آنها طی میکردیم و بقیهی راه را با الاغ یا قاطر میرفتیم
.
-از
کیفیت کار شهرداری رضایت دارید؟
-ما در این شهر پیادهرو
به معنای واقعی نداریم. مظاهر مدنیت کمرنگ است. مدنیت یعنی اینکه کسی مزاحم دیگری
نشود؛ یعنی حالت معماری و شهرسازی بهگونهای باشد که افراد شهر مزاحم هم نشوند.
چند روز پیش خانم مسنی را دیدم که آسم داشت و میخواست از خیابان رد
شود اما نمیتوانست، چون تمام ماشینها کیپ هم ایستاده بودند؛ یک موتوری هم بود و
مدام به این خانم غر میزد که چرا راه را سد کردهای؛ جوی خیابان هم
پر از آب بود. حالا خواهش میکنم آقای شهردار منطقه به من بگویند این
پیرزن با این حال از کجای خیابان رد شود؟ مردمی که با چرخ خرید
از بازار شهرداری میآیند از پیادهروهای پلهپله چطور باید عبور کنند؟
من در اینجا مصداق
کامل مثل «این آدم پیاده است،خیلی هم پیاده هست» را واقعاً به چشم دیدم...
هر کس
بالاخره
روزی
مـیفهمد
کـه
-مثل بیسکویتهای استوانهای-
قوطیهای کنسرو
همیشه
از آن طـرف باز میشوند
شب آفتاب نمیخواهد
و آفتاب نمیخواهد از ستارهی صبح
نشان همهمه برگیرد
ستاره منتظر آفتاب میماند
و آفتاب میماند
که هر ستاره پر از انتظار
و شب
پر از ستارهی هر انتظار
و انتظار پر از خواب آفتاب شود
ستاره همهمه از آفتاب میخواهد
و آفتاب نمیخواهد...
یدالله رویایی
همین که زمستان آمد
به واگن کوچک سرخرنگی میرویم
که بالشهای آبی دارد.
با هم
خوش میگذرانیم
و در گوشهی مخملی واگن
لانهای از
بوسههای وحشی میسازیم.
تو چشمانات را میبندی
تا از پشت شیشه
دهنکجی اشباح شب را
که همچون انبوهی از شیطانها و گرگان سیاه
پست و درندهخویاند
نبینی.
آنگاه حس میکنی که
گونهات خراشیده شده
و بوسهی کوچکی مانند عنکبوت
سرگشته روی گردنت میرود.
سرت را خم میکنی و
به من میگویی:
«بگیرش!»
و آنگاه
هردو
دیرزمانی
میکوشیم تا
جانوری را که اینهمه راه میرود
پیدا کنیم!
رمبو
نادر نادرپور
Ships that pass in the night, and speak each other in passing,
Only a signal shown and a distant voice in the darkness;
So on the ocean of life we pass and speak one another,
Only a look and a voice, then darkness again and a silence.
Henry Longfellow
ای سروبالای سهی کز صورت حال آگهای
وز هر که در عالم بهی ما نیز هم بد نیستیم
گفتی به رنگ من گلی هرگز نبیند بلبلی
آری نکو گفتی ولی ما نیز هم بد نیستیم
تا چند گویی ما و بس کوته کن ای رعنا و بس
نه خود تویی زیبا و بس ما نیز هم بد نیستیم
ای شاهد هر مجلسی و آرام جان هر کسی
گر دوستان داری بسی ما نیز هم بد نیستیم
گفتی که چون من در زمی دیگر نباشد آدمی
ای جان لطف و مردمی ما نیز هم بد نیستیم
گر گلشن خوشبو تویی ور بلبل خوشگو تویی
ور در جهان نیکو تویی ما نیز هم بد نیستیم
گویی چه شد کان سروبن با ما نمیگوید سخن
گو بیوفایی پر مکن ما نیز هم بد نیستیم
گر تو به حسن افسانهای یا گوهر یکدانهای
از ما چرا بیگانهای ما نیز هم بد نیستیم
ای در دل ما داغ تو تا کی فریب و لاغ تو
گر به بود در باغ تو ما نیز هم بد نیستیم
باری غرور از سر بنه و انصاف درد من بده
ای باغ شفتالو و به ما نیز هم بد نیستیم
گفتم تو ما را دیدهای وز حال ما پرسیدهای
پس چون ز ما رنجیدهای ما نیز هم بد نیستیم
گفتی به از من در چگل صورت نبندد آب و گل
ای سستمهر سختدل ما نیز هم بد نیستیم
سعدی گر آن زیبا قرین بگزید بر ما همنشین
گو هر که خواهی برگزین ما نیز هم بد نیستیم
ز هجرش بس که در خود گم شدم آگاهیام نبود
که هر شب من کجا و او کجا و دل کجا باشد
لبانت آنچنان بوسم که جایم بر لبان آید
کنارت آن زمان گیرم که عمرم در میان باشد
بیفشان جرعهای ساقی گر آیی بر سرم روزی
که خشت قالبم خاک سر کوی مغان باشد
خیال روی و قدش را درون دیده جا کردم
که جای سرو گل آن به که برآب روان باشد
امیرخسرو دهلوی