عطر

    عطر زن

    رسوایی آشکار

    پرواش نی به پوشیدن‌اش

 

 

 

        نزار قبانی

        بلاگ‌صاحاب

قایم‌باشک

 خال

     و پیرهن دکمه‌نینداخته‌اش




میون شعرای گذاشته‌واسه‌ترجمه‌ پیداش کردم؛ یادم نیومد از کیه.

یاد اون حرفا به‌خیر

 

              حالا نبود. نوری بود. عاشورپور بود. عاشورپور می‌رفت و می‌اومد و نوری رو دست می‌نداخت. عاشورپور صمیمی بود. نوری مغرور بود. تاب شوخیای عاشورپور رو نمی‌آورد. عاشورپور و ترانه‌هاش رو بیشتر دوست داشتم. از نوری دل‌خور بودم. تازه بوسه رو از ترانه‌هاش حذف کرده بود که بتونه دوباره بخوندشون و من خوشم نیومده بود گرچه که بهش حق می‌دادم. و گرچه که بهش حق می‌دادم اما دل‌خور بودم. واسه همین هم از سربه‌سرگذاشتنای عاشورپور خوشم می‌اومد و زیرزیرکی می‌خندیدم. اما زیرزیرکی خندیدنم دلیل این نمی‌شد که یاد پریشان‌خرامیدن شب نیفتم و یهو بق نکنم. نوری با صورت برافروخته گاهی جواب می‌داد اما از پس عاشورپور برنمی‌اومد. جو هم با عاشورپور بود. شاید یهو سایه بود که با اون صداش آروم گفت: بسه احمد! انقد محاجه نکن! اما حالا مطمئن نیستم که سایه بود یا کسی دیگه. خیلی‌وقت پیش بود. حالا که نبود که صداسیما صبح تا شب این چهار تا ترانه‌ -‌‌ی سانسور‌شده‌- ‌ش رو پخش کنه. گفتم که نوری بود. عاشورپور هم بود. شاید هم خود سایه بود اونی که محاجه رو تو دهن من انداخت...

 

 

آرزوهای هنوزبوسه‌دار

                                          افسانه‌ی دریا

یاد اون روزها به‌خیر        

                                         هنوز‌دوباره‌اجرا‌نشده‌ی خموشی‌های ساحل

عبور

از خشکی‌هایش دل بریده‌ام

مرا به آب جهان بمیران

تا مرگ زندگی کند    در رگ‌های مکنده‌ای

که از روی راین می‌گذرند

هی ببوسمت

و پرنده‌ها

روی مرزهای شورشی تن‌ات    با صدای شکسته‌ بخوانند

توی دهانم

تخم‌گذاری کن

که از حلق من

به این خلق مشت‌های رو‌به‌هوا

تنها    تاریخی شکسته‌بسته دیده‌ام

 

مرا به آب بمیران

انگار

کله‌خری‌هایم را کوک کرده‌اند

درست راس ساعتی که صدای سوسک‌ها

به‌سکسکه می‌افتد

و آب زیرزمین کورمان را مست می‌کند

و خراب زندگی‌مان را برمی‌دارد

هیچ کتابی از آسمان

این زمین نمور را

از کوری عبور نخواهد داد

مرا به آب بمیران

شر‌شر شور قطره‌ها را   روی صدایت دوست دارم

دوست دارم توی شیار‌های شک‌برانگیزت

تو

مثل خواب بعد از شکنجه می‌چسبی به تن

و طبال‌ها

کنار کودکی‌ام تمرگیده‌اند به‌‌کوبشی

که راحتم نمی‌گذارد و تا امروز

کولی‌ام کرده‌ است

دیگر بس است

 

برای حلقم کمی آب

کمی خواب

کمی پرنده با صدای بسته

کمی باز

از مرز بگذریم

رمز عبور

در رگ‌های من است

 

 

 

 

 

                                روجا چمنکار

 

     شب پریشان می‌خرامد...

اسب‌های آسمان خاکستر می‌بارند

                                کتابی بود که پــــارسال (این‌ را باید همین‌طور کشیده‌ خواند تا فرق کند با "پارسال"ای که هرروز بر زبان است؛ تا معنی ِدرستش را دهد) درآمد و خوانده –و حتی دیده- نشد. البته که نمایشنامه بود و نمایشنامه برای اجرا نوشته می‌شود اما این دلیلی نیست که نتوان آن را از ادبیات دانست اماتر این که اسب‌ها چوب نمایشنامه‌بودنش را خورد؛ که این‌جا نمایشنامه‌‌ها مخاطب جدی ندارند و اگر جَو خاصی دوروبرشان راه نیفتاد، می‌آیند و می‌روند و به‌ندرت جز اهل نمایش می‌خرندشان و می‌خوانند.

اسب‌های آسمان حکایتِ قدیمی،‌ اما همیشه‌تازه‌ی سیاوش، است که به آتش می‌رود. خودِ ثمینی، نویسنده، می‌نویسد: «سیاوش برای من تنها یک اسطوره‌/افسانه بود... تا این‌ که روزی ایده‌‌ای از فاصله‌ی میان خطوط سرک کشید. درست از همان جایی که شاهنامه به‌سرعت از کنارش می‌گذشت. جایی که خیال‌انگیزترین گوشه‌ی داستانِ سیاوش بود: گذر از آتش. فکر کردم چه سفر غریبی می‌تواند باشد این به‌آتش‌درآمدن و چه غریب‌تر اگر همراهِ سیاوش مادیانی باشد، عاشق؛ و باز غریب‌تر اگر طلسمی در میان باشد، ‌طلسم‌هایی... اگر آینده‌ی سیاوش در آتش رقم بخورد؛ اگر در آتش عاشق بشود...» و حاصل بی‌نظیر شده است.

سیاوش به آتش می‌شود. سربازی بی‌سر او را جای سردارش می‌گیرد؛ سرداری که می‌تواند با نپذیرفتن ِجنگی که چند روز دیگر قرار است اتفاق بیفتد سرانِ سربازانی چون او را به آنان پس بدهد: « کافی‌ست یک بار یک ‌نفر که سردار است،‌ در یک جنگ سرباز زند،‌ نجنگد، خنجر به زمین بیندازد...همین... و بعد من که سرباز اویم،‌ سرم را بازمی‌یابم و همه‌ی سربازهای بدون سر سرهایشان را می‌یابند.» سری که اکنون با پوشالی جایگزین شده؛ «می‌شود که بوسید پشته‌ای کاه را، یا می‌شود که به سینه فشرد پشته‌ای کاه را،‌ یا نوازش کرد این پشته‌ی کاه را...!؟» این‌ها را محبوبه‌ی سرباز می‌پرسد که پیش‌تر در جوابِ "منم" گفتن ِ‌سرباز گفته: « از کجا بدانم!؟ آن چشم و آن دهان و آن گیسوانِ سرخ که من می‌شناختم‌شان خوب، کجا هستند همه‌ی این‌ها حالا؟ این تن می‌تواند تن هر سرباز دیگری هم باشد... تن همه‌ی سربازهای دنیا یک شکل است،‌ خون‌آلود و پاره‌پاره و ویران...»

سیاوش در آتش است. سیتا را می‌بیند که سنگین است؛ باردار. کودکش زاده نمی‌شود؛ نمی‌زاید که: «بوی این خاک که رویش آتش ساخته‌اند من را می‌ترساند...» جنین سیاوش‌گرد را می‌خواهد؛ خاک خوبی که برای هیچ کس غریبه نیست و در آن برای مادیان‌های عاشق هم جایی هست و برای سربازانِ بدون‌سر هم؛ شهری که در آن برای همه جایی هست مگر خودِ سیاوش....

سیاوش در آتش است و مادیانش –عاشق ِاو- از او می‌خواهد که...

حتا شما دوست عزیز!

باتوجه به این ‌که تا زمانِِ اختراع ِمسنجر، ما –همه- رویِ کی‌بُرد، دربه‌در، تک‌به‌تک، دنبال "اِم" و "تی" و "یو" و "دبلیو" و بقیه‌شون می‌گشتیم (یعنی این ‌که تایپِ یه‌‌انگشتی ِلاتین هم بلت نبودیم چه‌برسه به چند‌انگشتیش) و چشم‌بسته‌ ردیف‌کردنِ "اف" و "یو" و "سی" و "کِی" پشت‌ِ هم رو به‌سادگی مدیونِ همون چتِ مسنجریم! و نیز این که خوندن پینگلیش –کماکان- سخت‌تر از فارسیه و ما هم که –همه- معتقد به احترام‌به‌حقوق‌دیگران (اسم کُلی‌ش خیلی قلمبه‌سلمبه‌س) ازجمله خوانندگانمون هستیم و بازم این که پینگلیش، نیاز اون زمونه بود و حالا دیگه نرم‌افزارهای قابل‌قبولی برای تایپ فارسی دردست‌رسه (و برای سخت‌گیرها مشکلایی مث نیم‌فاصله و سجاوندی‌ واینا هم تاحدی حل شده) و می‌شه پیامک فارسی هم فرستاد (بله، می‌دونم که پیامک فارسی کمی لوسه!) و با‌درنظرگرفتن ‌این ‌که -همه‌ی- ما دلمون برای این زبونِ بی‌صاحاب –که زبونِ حرف زدن ماست- می‌سوزه و گاهی هم یهو –با‌دلیل یا بی‌دلیل- دلمون واسه‌ش غنج می‌ره و از اون‌جا که این زبون، تا اطلاع ثانوی، به خط فارسی (اشکال نداره شما بگین خط عربی) نوشته می‌شه:

 از این پس هرگونه نظر، نامه، آفلاین، پیامک و هرکوفتِ پینگلیش ِ دیگر (جز موارد ناگزیر) نادیده گرفته خواهد شد!

 

می‌خانه را بگشای در، کامروز مخمور آمدم                    نزدیکِ من نِه جام ِمی، کز منزلِ دور آمدم

شهر ِپدر بگذاشتم، نقشی دگر برداشتم                   خود را چو ماتم داشتم، بی‌خود در این سور آمدم

بودم قدیمی خویش ِتو، از مذهب و از کیش ِتو                منزل به منزل پیش ِتو زآن شاد و مسرور آمدم

درگاه و در بی‌گاه من، دانم بریدن راه من                      کز حضرتِ آن شاه من با خط و دستور آمدم

بازم جفا چندین مکن، مسکین مدان، مسکین مکن          ابرو ز من پُر چین مکن، کز پیش ِفغفور آمدم

هر چند بینی جوش ِمن، فریادِ نوشانوش ِمن                  یکسو منه سرپوش ِمن، کز خلق مستور آمدم

من بر جهودانِ دغل مشکل توانم کرد حل                     زیرا که لوح اندر‌بغل این ساعت از طور آمدم

با آن که کرد این منزلم هم‌صحبتِ آب و گلم                   از نار کی ترسد دلم؟ کز عالم نور آمدم

ره پیش آن خوانم بده، آبم مبر، نانم بده                       دارو و درمانم بده زیرا که رنجور آمدم

با او رَوَم در پیرهن، بی او نیایم در کفن                        تا تو نپنداری که من از دوست مهجور آمدم

خواهد ز رویِ ارتقا رفتن برین بام ِبقا                           می‌دان که می‌خواهم لقا، چون فارغ از حور آمدم

ببریدم از ماهی چُنان، با ناله و آهی چُنان                   وانگاه من راهی چنان شب‌هایِ دیجور آمدم

چون اوحدی در کویِ دل تا من شنیدم بویِ دل              هر جا که کردم رویِ دل، فیروز و منصور آمدم

دریا را

             سیـرـآب دِه

               از خود